امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

امیرحسین کوچولو

مستقل می شویم....

1390/9/9 5:16
نویسنده : آبجی بزرگه
186 بازدید
اشتراک گذاری

سلام.....
مایه داریه دیگه...
تو شکم مامانی یه مغازه بود رفتم لپ تاب خریدم....
خواهر بزرگمی باش....
کی گفته خاطراتم را تو ثبت کنی؟!!!!!!
مجه بی سوادم؟
هیچی نمیگماااااااا
جنین مظلوم گیر آوردین....
اول از خودم بگم....
حدود 340 گرم وزنم شده ....
تقریبا 26.6 سانتی متر هستم....
ابروها و پلکهام کامل شده...
هروقت دلم بخواد تکون می خورم...
به برنامه های روزانه و کارهایی که مامانی داره اصلا توجه نمی کنم...
واژنم کاملا شکل گرفته اما رشد اون تا زمات تولد ادامه داره....
و اما از خانواده..........
هنوز نیومده خوب دارم حال مامانی را می گیرم...
نه می گذارم بشینه.... نه درست بخوابه...
چیه؟
خوب بی خود که بهشت زیر پاش نیست......
باید اذیت بشه دیگه
تازه اذیت های من فقط شامل حال مامانی نمیشه.....
چند روز پیش به بابا اولتیماتوم دادم که یکی دو روزی وقت داره ماشین ظرفشویی بخره....
خسته شدم از بس مامانی فشارم داد به ظرفشویی ....
دیدم نـــــــــــــه بابایی گوش نمیده....
فکر کرده بود از دست یه جنین 21هفته ای هیچ کاری برنمیاد....
این شد که انقدر مامانی را اذیت کردم تا حساب کار دستشون اومد...
حالا بابایی هرروز از سرکار میاد و مشغول شستن ظرفها میشه
داداشی هم باید تمام مدت کارهای خونه رو انجام بده...
مامانی هم هی دراز بکشه و بگه حالم خوب نیست...
این برنامه هر روزیه که براشون نوشتم....
ته تغاری ام دیگه....
باید زور گفت جور دیگر باید دید بلـــــــــــــــه!!!
دیروز خواهرم هم اومد خونمون...
حساب اونم رسیدم....
دیگه تموم شد ....
هردفعه که میومد می گفت اومدم استراحت خیلی خسته شدم.....
حالا برو تو اشپزخونه با ظرفها شروع کن تا کم کم ناهار و شام...
امروزم که خواهری برگشت خونشون و فردا عازم اصفهان هستش....
آهای آبجی بزرگه سوغاتی یادت نره هااااااااااااا.....
مامانی هوس گزاصفهان کرده...
گفتم که حواست باشه
برم دیگه خوابم میاد...
شب خوش.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)